تبليغاتX
..:: کلبه خاکی ::..


..:: کلبه خاکی ::..

 
  سلام
 
 
 
 
آري , آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان راه دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست
 
 
   
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 13:8 توسط نیلوفر| |

 
  آخه مگه تو ديوونه شدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
  يه ذره عقل توي اون مخ پوکت نيست.
 
  آخه رواني چرا مي خواي با زندگيه خودت بازي کني؟؟ تو خودتم خوب مي دوني که اين کارات حماقت
 
  محضه. پس بچه جون مگه مرض داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
  وقتي فقط يک لحظه  , فقط يک لحظه خودمو جاي تو مي ذارم  , ديوونه مي شم.
 
  تو اصلاً معلوم نيست چت شده
 
  نمي دونم چرا نمي تونم اين کارتو واسه خودم هضم کنم. از بس که کارت احمقانس
 
  آخه تا کي مي خواي به اين ديوونه بازيهات ادامه بدي ؟؟
 
  ولي من نمي ذارم .دوست ندارم تو کاري رو که اصلاً دلت راضي نيستي و اين تصميم رو که
 
 فقط به  خاطر شرايط گرفتي عملي کني .
 
  تو لياقتت خيليييييييييييييييي بيشتر از ايناس .
 
  يعني به همين زودي جا زدي؟؟؟؟ چرا ميدون رو زود خالي مي کني؟؟؟؟ من رو تو بيشتر
 
  از اينا حساب مي کردم.
 
  ازت مي خوام که از اين تصميمت منصرف بشي . منم قول مي دم تا اونجايي که بتونم هيچ
 
  وقت تهنات نذارم .
 
   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 0:31 توسط نیلوفر| |

 
 
 
 
  خودشون بودن

  پچ پچ ميکردن و يهو قهقهه مي زدن

  مات و مبهوت خيره شده بودم بهشون

  گاهي چشماشونو ريز مي کردنو منو ورانداز مي کردن
 
  ترس عجيبي تو وجودم افتاده بود

  هر چي ازشون سوال مي کردم جوابمو نمي دادن , انگار نمي شنيدن , شايدم مي شنيدنو
 
  نمي خواستن جواب بدن

  جيغ مي زدم ولي صدا نداشت مثل تو خوابا
 
   
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 4:49 توسط نیلوفر| |

 
  سلام
 
 
 
 
  آسمون چشماي آبيه خداست که هميشه مواظب من و توست

  آسمونم امشب دلش گرفته . اون که دلش بزرگه  , پس چرا نمي تونه جلوي بغضشو بگيره ؟

  واي خدا آسمون به اين بزرگي اينجوريه ديگه واي به حال بنده هاي تو.

  بعضي وقتا معلوم که آسمون دلش بدجوري از روزگار پره , چون وسط گريه هاش فرياد هم مي زنه .
 
  فريادي که آدم رو به وحشت مي ندازه , فريادي که توش پر از حرفاي نگفتس .

  منم امشب دلم مثل اين آسمون گرفته , دوست دارم گريه کنم و فرياد بزنم ولي افسوس که .....

  کاش الآن زير بارون بودم , اونوقت منو آسمون هردومون با هم کلي درد و دل مي کرديم شايد اينطوري
 
  آروم مي شديم

  اي کاش الآن يه جايي بودم که هيچ کس نبود , جايي که جز صداي خودم و خداي خودم و آسمون هيچ
 
  صدايي شنيده نمي شد

  چند وقته دلم بدجوري هواي مشهد و کرده . من ديوونه ي امام رضام  1بارم بيشتر نرفتم

  اميدوارم امام رضا لايق بدونن و تابستون بطلبن که برم زيارتشون

  به اميد اون روز
 
   
 
 
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 10:42 توسط نیلوفر| |

 
  سلام
 
 
 
گاه آرزو مي کنم زورقي باشم براي تو
 
تا بدان جا برمت که مي خواهي .
 
زورقي توانا
 
به تحمل باري که بر دوش داري
 
زورقي که هيچگاه واژگون نشود
 
به هر انداره که ناآرام باشي
 
يا متلاطم باشد
 
دريايي که در آن مي راني
 
 
                                                                                    ترجمه : احمد شاملو
            
                                                                                    از کتاب : همچون کوچه اي بي انتها
 
   
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 10:8 توسط نیلوفر| |