..:: کلبه خاکی ::..
![]()
واقعاً شرمنده که تو اين مدت آپ نکردم
از يه طرف کارام زياد شده بود و از طرف ديگه هم حوصلم کم شده بود
چقدر دلم براي اينجا تنگيده بود
از دوستاي خوبم که مدام به کلبه ي کوچيکم سر مي زنن و با حضورشون![]()
سعي مي کنم از اين به بعد حداقل هفته اي 1 بار رو ديگه آپ کنم
دلم گرفته , در واقع مي شه گفت دلتنگم , دلتنگه يه دوست قديمي
که الآن 3-4 سالي
دلم براش يه ذره شده
هانيه دوست دوران راهنماييم بود و سال سوم راهنمايي خيلي با هم صميمي شده بوديم
وااااااااااااااي خدا چقدر دلم براي اون روزا تنگ شده , براي شيطونيامون
, واسه
من و هانيه چون خطمون خيلي شبيه هم بود معمولاً ورقه امتحانمون رو با هم عوض مي کرديم ![]()
يادش به خير ![]()
خيلي دوست دارم دوباره ببينمش
و اميد دارم که حتماً يه روزي دوباره همديگرو مي بينيم
براي هانيه ي خوبم آرزوي موفقيت مي کنم . اميدوارم که هميشه از تک تک![]()
شما هم دعا کنيد که بازم ببينمش ![]()
==========================![]()
دارم از غصه ميميرم
توي اين غربت شبها
خيلي وقته غم تو دلم لونه كرده
خيلي وقته كه شبام تاريك و سرده
نازنين اما رسيدي
قصه هامو تو شنيدي
واسه ي درخت تنها
سايه بونيو اميدي
روزگارمون چه خوب بود
دستتو رو شاخه هام بود
صداي ريختن برگام
نشون فصل خزون بود
پشت اين همه سكوتم
گريه هامو تونديدي
هميشه ابريم اما
تو كه چشمامو نديدي
با صداي خسته خوندم
تو برام قشنگ تريني
هنوزم عاشقم اما
تو نگام عشق و نديدي
![]()
![]()
. از بچگي عاشق اين بازي بودم . معمولاً
.
.
.![]()
. سر مامانم چنان صدايي داد که نگو
. آخه بچم مي خواست
.
.
نه درختي که برويد در باغ
نه درختي که برقصد دلشاد
آن درختم که بگريد با ابر
آن درختم که بنالد در باد
آن درختم که ز ديدار نسيم
برگ برگش کشد از دل فرياد
آن درختم که در اين دشت سياه
روز و شب مويه کند با مجنون
همه دم ناله زند با فرهاد
آن درختم که به صحراي غريب
خفته در بستر دشت
رسته در دامن کوه
شاخه هايش حسرت
برگ برگش اندوه
که نه آب است در آنجا و نه آباداني
ريشه ام سوخت ز بي آبي و بي باراني
شاخه هايم همه چون دست مناجات به ابر است بلند
برگهايم چو زباني که بسوزد ز عطش
روز و شب منتظر بارانند
ليک باراني نيست
نه که باران , حتي
بر غمم ديده ي گرياني نيست
نازم آن دست که خيزد پي افروختنم
ديگر اي رهگذر !
تشنه ي آب نيم
تشنه ي سوختنم
تشنه ي سوختنم
![]()
![]()
.
.![]()
. با گفتن این حرف و ایمان داشتنه بهش مطمئن باش که حتماْ
.
. که خيلي ![]()

چيزي که گران خريدم , ارزان ندهم
صد جان بدهم در آرزوي دل خويش
آن دل که تو را خواست , به صد جان ندهم
![]()

وقتي با چراغي از جنس سپيده و ماه توي کوچه هاي
من عاشقم
وقتي دلت برام تنگ شد به ابر کبودي که ![]()

ز روزگار چه پرسي ؟ که روزگار ندارم
که تا سپيده , به جز چشم اشکبار ندارم
سخن مگو ز بهاران که من بهار ندارم
در اين ميان به جز جان سوگوار ندارم
که يار محرم و معشوق رازدار ندارم
که عاشقم من و در گريه اختيار ندارم
که با قضا و قدر دست کارزار ندارم ![]()
