تبليغاتX
..:: کلبه خاکی ::..


..:: کلبه خاکی ::..

 
  سلام...
 
 
 
 
عاقبت خانه ای می‌سازم
 
توی خوابی شیرین
 
خوابی از این شب ها
 
شبی از آرامش
 
 یک شب بی فردا
 
سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال
 
مرکبم رام و خموش  در سکوتی مرموز
 
دور خواهم شد دور
 
 دور از اندیشه و وهم
 
عابری خسته ز راه آخر کوچه روز
 
خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب
 
آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب
 
کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد
 
خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست
 
کوله بارم این هاست می روم باداباد
 
خانه ام در خوابیست
 
که مرا سوی خود خواهد کشید
 
بعد یک روز بلند که پرم از بودن
 
خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها
 
خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال
 
خانه ای خواهم دید
 
 
خواب می بینم باز
 
خانه ای خواهم ساخت
 
گرم و آرام و خموش
 
آه کو آن شب ناب
 
هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز
 
کوله بارم بر دوش.
 

  

 
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 16:23 توسط نیلوفر| |

سلام....
 
 

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با
 
فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و
 
نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.
 
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
 
زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»
 
جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن
 
دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»
 
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟
 
لوئيز گفت : اينجاست .
 
- « ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ي  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
 
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه
 
 ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .
 
خواربارفروش باورش نمي‌شد .
 
مشتري از سر رضايت خنديد .
 
مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي  ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو
 
برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .
 
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .
 
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود
 
 
 
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »
 
************************
 
فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
 
دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .
 
 
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 15:52 توسط نیلوفر| |

 
سلام...
 
چند روزه ریختم به هم... اول که معده م خیلی درد می کرد... دکتر برام آزمايش نوشت
 
گفت : معدت عصبیه و کم خونی داری . چند روز پیش هم داشتم جارو برقی می کشیدم که
 
بعدش دیگه کمرم صاف نمی شد و گیر کرده بود .
 
دیروز که دیگه خیلی درد می کرد ...
 
امروز هم بالاخره رفتم دکتر جاتون خالي  ۲ تا آمپول زدم .
 
 
خلاصه که اين چند روز حسابي درگير بودم... ديگه شرمنده بابت دير آپ کردن . و اگه ديگه آپ
 
نکردم بدونيد که رفتم اون دنيا .
 
آااااااااااااااااااااخ کمرم .... تا کمرم نصف  نشده من برم  .
 
 
 
 
ديدي گفتم!!!
 
ديدي آروم آروم افتادي تو دامش

غصه خوردي و تو تنها نبودي فقط به يادش

ديدي خيلي آسون ازت گذشت مثل يه سايه

حتي يه بغض تو چشماش نقش نبست  بازم ميگي اون واسه مايه

ديدي رو سياه شدي پيشه خدامون

گفتي مي خوامش مي خوامش.تو خدا يا بدون

ديدي راست گفتم همه آدمها مثل همن

دستتو ميگيرن و به رويا مي برن

ديدي گفتي من و اون با همه فرق مي کنيم

جواب مشترک همه همينه .کو کجاش کجاش فرق مي کنين

آره راست ميگي خيلي ها از تو عقب ترن

تو صف عشق دارن دست و پا ميزنن

مي دوني تا نبيني نمي شکني

حرفه منو تا آخر قصه با خودت  حتما مي بري
 
                                                                 
                                                                 آيدين
 
  
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 18:24 توسط نیلوفر| |