سلام...
عاقبت خانه ای میسازم
توی خوابی شیرین
خوابی از این شب ها
شبی از آرامش
یک شب بی فردا
سفری خواهم کرد خالی از فکر و خیال
مرکبم رام و خموش در سکوتی مرموز
دور خواهم شد دور
دور از اندیشه و وهم
عابری خسته ز راه آخر کوچه روز
خانه ام رویاییست پشت یک بیشه ز خواب
آسمانش نیلی روزگارش شیرین با شبی از مهتاب
کینه ها می مانند غصه ها می مانند آه ها رفته به باد
خنده را خواهم برد خاطری از یک دوست
کوله بارم این هاست می روم باداباد
خانه ام در خوابیست
که مرا سوی خود خواهد کشید
بعد یک روز بلند که پرم از بودن
خسته از رفتن ها خسته از دیدن ها
خواب یک دشت بزرگ خواب شیرین خیال
خانه ای خواهم دید
خواب می بینم باز
خانه ای خواهم ساخت
گرم و آرام و خموش
آه کو آن شب ناب
هر شب از این شب ها می روم خواب و هنوز
کوله بارم بر دوش.
